عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

278

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

گلگشت افلاك نمىپردازد و رويا و معراج خويش را باز نمىگويد و وهم خويش را دليل راه قرار نمىدهد . به نظر وى حتى لامكان نيز در مكان مىگنجد . روزى عزيزى از وى پرسيد كه : " لامكان چه جاست و كجاست ؟ پاسخ مولانا سخت شايان توجه است : " فرمود كه : لامكان ، جان و دل مردان است " « 1 » مولانا ، تفننات و دل باختن به خيالات واهى را نمىپسندد . گذشته از آن از وسيلهء ارتزاق قرار دادن خيالات و توهمات نيز متنفرست . از اين رو با صوفيه هم سر توافق و سازش ندارد و به صوفيان قشرى كه با تظاهر به داشتن خرقه و دستار و جامهء صوفيانه ، خود را صوفى وامىنمايند ، به شدت مىتازد « 2 » از هزاران كس يكى را صوفى مىداند و بقيه را طفيلى آن يك تن مىشناسد « 3 » و كسانى كه كمال نايافته به ادعاى ارشاد برمىخيزند ، نكوهش مىكند « 4 » و به افرادى كه با حرف مدعى مقام شيخوخيت هستند ، مىتازد « 5 » خام طبعان ظاهرساز و با علم و كتل را كه به سايهء مدعيان ارشاد مىگريزند و خود را با يزيد عهد مىپندارند و در عالم خيال به سر منزل وصال و سلوك دست مىيابند ، به عروس و داماد خيالى مانند مىكند « 6 » حتى ابائى ندارد كه خانقاهها را محفل امردان و امردبازان معرفى كند « 7 » چنان كه بعدا نيز بمناسب ذكر خواهيم كرد ، مولانا به شيوهء

--> - در وسط بيابان بيكرانى بيندازند . در اين زمين چيزهاى ناديده هست و صور اسلاف و در گذشتگان همه در آنجاست . واصلان اگر اجساد فانى را در دنيا رها سازند ، و به خرقهء آن ديار درآيند ، قدم در آن جهان پهناور مىگذارند . محيى الدين خود بدين عالم رفته و در آن سير كرده است . ( 1 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 451 . ( 2 ) مثنوى ، دوم ، ص 255 ، ب 159 . ( 3 ) همان ، ص 276 ، ب 534 . ( 4 ) همان ، ششم ، ص 344 ، ب 19 - 1218 . ( 5 ) همان ، ص 347 ب 82 - 1281 . ( 6 ) همان ، ص 18 - 417 ، ب 50 - 2547 . ( 7 ) همان ، ص 493 ، ب 3843 به بعد .